تبلیغات
قدم,قدم به سوی پیروزی
 
من فرزاد 20 سالمه
یه تی اس اف تو ام هستم
______________________________
این عکس رو که میبینید عکس عشق منه
عکس دختر منه عکس جیگر باباشه
banditگربه ی عزیز تر از جانم
______________________________
مسیر پیروزی گاهی زیباس گاهی تاریکه
گاهی ترسناکه گاهی سرده
گاهی خاطره انگیزه
گاهی اسونه گاهی سخته
هم قشنگ داره هم زشت
اما هر چی هس باید تا تهش رفت باید
از زیباییاش لذت برد از سختیاش گذشت
از تاریکی نترسید و بالا و پایینش رو تحمل کرد
آخر این جاده ما به پیروزی میرسیم به آزادی
  :: مدیر وب سایت : farzad

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

______________________________ ------------------------------------------------
   

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

از آزارشان جلوگیری کنیم
سه شنبه 14 خرداد 1392 ساعت 10:59 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
خواهش میکنم چن مین وقت بذارید و این پست رو مطالعه کنید

گاهی متوجه نمیشیم عادی ترین کارمون چه تاثیر مخربی روی موجودات بی گناه داره

دوستان لطفا تو خریدن محصولات آرایشی بهداشتی دقت کنید


خیلی از برند های معروف محصولاتشون رو با آزمایش روی حیوانات بدست میارن و حیوانات بیگناه قیمت گزافی میدن به خاطر این محصولات

محصولات سالم رو بشناسیم و اونا رو خریداری کنیم
تا توی جنایت ها شریک جرم نباشیم
علامت هایی که روی برخی برند های پاک هست
این علامتهای روی اسپری نایک هست که هم دوستدار محیط زیسته هم روی حیوانات آزمایش نمیکنه

از توی این سایت میتونید محصولاتی که استفاده میکنید رو پیدا کنید و ببینید سالم هست یا نه (راهنمایی خواستین بگید کمکتون کنم)
http://www.peta.org/living/beauty-and-personal-care/companies/default.aspx

اینم عکس سگهایی که سیگاری نیستند اما برای مشخص شدن ضرر سیگار مجبورن دود سیگار رو وارد بدن خودشون بکنن


دود سیگار روی بدن کوچک این حیوانات تاثیر سریعتر و وحشتناکتری داره
پس اگر سیگاری هم هستین به خاطر این حیوونای بیچاره هم شده سیگار رو ترک کنید یا از سیگار های ایرانی استفاده کنید.

تصاویری از شکنجه حیوانات در ادامه مطلب ضمیمه میشه
دیدن عکس ها دردآوره اگر دل نازک هستین ادامه مطلب رو نگاه نکنید چون واقعاً وحشتناکه


ادامه مطلب
پرنده ها تنها پرواز نمیکنند
شنبه 11 خرداد 1392 ساعت 08:01 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
راست میگفت بهار
من  نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
من بال نخواهم گشود
تنها پرواز نخواهم کرد




هر چه کنیم انتهای بن بست بسته است
دوشنبه 5 فروردین 1392 ساعت 05:01 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
گاهی فکر میکنم دیگر از زندگی چه چیز مانده که من بخواهم؟

چه چیز هست که بتوانم به دست آورم؟

چه چیز مرا به زندگی چسباند نمیدانم

اما دیگر برای خودم هیچ چیز نمیخواهم

زمانی که متولد شدم هیچ کس مرا به خاطر خودم نخواست

من هم خودم را هرگز نخواستم

از این پس هم نخواهم خواست

اسمش زندگی است اما برخی پیکار مینامندش

این جنگ بی سر و ته

این امتحان ها و درس عبرت های بی معنی

مرا از همه چیز سیر کرده

دیگر به من لذت تعارف نکنید که اشباع شده ام




ماهی قرمز
جمعه 18 اسفند 1391 ساعت 09:23 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
هر سال بهار با تولد دوباره طبیعت میلیون های ماهی قرمز به سمت مرگ سوق داده میشوند
هر سال عید 5 میلیون قطعه ماهی قرمز میمیرند
بیایید از این پس سال نو مرگ را به آنها هدیه نکنیم
هدیه ما به آنها آزادی باشد
تُنگ هر چه بزرگ باشد باز هم تَنگ است

بیایید امسال ماهی قرمز نخریم

تجارت ماهی قرمز مدت هاست که در دوره های زمانی 15 اسفند تا 15 فروردین شکل میگیرد تجارتی که محصول آن هیچ ریشه ای در تاریخ باستانی عید ندارد.
80 سال پیش به همراه ورود چای به ایران ماهی قرمز نیز که سمبل عید چینی است به سفره های هفت سین مراسم عید نوروز ما وارد شد غافل از اینکه در عید چینی ماهی قرمز را رها میکنند تا زندگی جریان یابد و ما ماهی قرمز را اسیر تنگ بلورین میکنیم تا همزمان با رشد سبزه های سفره هایمان و باروری زمین هر روز او را به مرگ نزدیک و نزدیک تر کنیم.
جالب است بدانید در هیچ کدام از مراسم سنتی مان در مورد نوروز ماهی قرمز جایگاهی ندارد. در میان رسوم زرتشتی در سفره عید انار به نشانه باروری و عشق و یا سیب سرخ درون ظرف آب مقدس رها میشود تا عشق و باروری همچنان پاینده بماند.
اگر ایرانی ها میدانستند که ماهی قرمز هیچ ریشه تاریخی در سفره هفت سین ندارد به جای پرداخت برای خرید و قتل ماهی های قرمز به بهانه عید,سیب قرمز یا انار را در آب رها میکردند که ریشه در تاریخ این دیار دارد.
هر سال ایام عید 5 میلیون قطعه ماهی میمیرند 5 میلیون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت سین , به خاطر هیچ. و عجیب نیست بدانیم در صورتیکه ایرانی ها از خرید ماهی قرمز منصرف شوند این تجارت سیاه روزی پایان خواهد یافت.
عجیب نیست اگر باور کنیم سیب سرخ یا انار همان سرخی هفت سین ایرانی ست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله سنت ما دارد.
عجیب نیست اگر تابلوی معروف هفت سین کمال الملک را در کاخ گلستان به تماشا بشینیم و ببینیم که او نیز ماهی قرمز را میان سفره هفت سین طراحی و نقاشی نکرده است.

ماهی قرمز در سفره هفت سین ایرانی جایی ندارد لطفاً ماهی قرمز نخرید.




پیام خصوصی
جمعه 13 بهمن 1391 ساعت 05:07 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
دوستان عزیز پیام خصوصی نذارید یا اگه میذارید یه ایمیلی آدرس وبلاگی چیزی بذارید که بشه جواب داد



در مورد منو و حیووناس اگه کسی حیوون دوس نداره نخونه:)
دوشنبه 2 بهمن 1391 ساعت 06:04 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )

من دیشب دوباره سفر کردم به دوران بچگیا

داشتم تاریخچه حیوون باز شدنمو مرور میکردم که اولین بار با کدوم حیوون بود که وارد بازیشون شدم و دیگه نتونستم دل بکنم

دقیق یادم نمیاد چن ساله بودم فقط میدونم هنوز تا مدرسه رفتنم خیلی مونده  بود

یه مرغ و خروس داشتم که بالاخره تابستون خدا بهشون چن تا جوجه داد

منو داداشم از عشق و علاقه زیادی مثلاً خواستیم حالی به این جوجه ها بدیم یکی شونو ور داشتیم پرت کردیم هوا ولی دیگه موقع پایین اومدن نتونستیم بگیریمش افتاد زمین وقتی پا شد راه بره لنگ میزد بیچاره

 بردیمش پیش مامان گفتیم که این بلا رو سرش در اوردیم مامانم با چوب کبریت پاشو بست دقیق یادم نیس ولی فک کنم بعداً پاش خوب شد

وقتی این جوجه ها بزرگ شدن چن تاشون مرغ بودن چن تاشون خروس دیگه حیاطمون خر تو خری شده بود هر روز این خروسا با هم دعواشون میشد

همسایه ها هم هی مگفتن شما برامون آسایش نذاشتین من که یادم نمیاد البته روایات میگه

یه روز صبح بیدار شدیم و دیگه خبری از مرغا و خروسامون نبود

این داستان به اینجا ختم شد

تو همین موقع ها بود که من همش مریض بودم همون بچگیام هر وقت بابام منو میبرد دکتر گیر میداد به دکتر که این آمپول نزنه حالش خوب نمیشه

اینجوری بود که ماهی یه آمپول رو ما میزدیم

کلاً از این بچه هایی نبودم که موقع آمپول زدن جیغ و داد کنم برا همینم هر وقت یه آمپول میزدم بابام به عنوان جایزه یه کفتر برام میخرید

اون موقع خیلی ارزون بود

چن روز نگه میداشتیم بعدم بابام میگفت گناه داره ولش کن بره آزاد باشه

اگه همه شونو نگه داشته بودم کفتر باز ماهری بودم الان کفترای خیلی خوشگلی هم داشتم خدا وکیلی دوسشون داشتم خیلی زیاد

این داستان مریضی و آمپول و کفتر تاااااااااااااااااااا مدرسه ها و حتی تو دوران مدرسه ادامه پیدا کرد

ولی این وسط یه داستان دیگه هم داشت کم کم شروع میشد که باعث ختم داستان کفترا شد

یه روز بابام برام یه جوجه خروس آورد اون اولا انقد کوچیک و کچل و زشت بود که هیشکی دوسش نداشت

ولی من طبق معمول کشته مرده ش بودم انقد زشت و لاغر  بود که همه فکر میکردن همین روزا مردنیه

نگهش داشتم و کم کم بزرگ شد وقتی بزرگ شد شده بود یه خروس تپل و خوشگل با پرهای رنگی هر روز صبح با صدای اون بیدار میشدیم

از اون خروسای پررو و جنگی بود تو خونه همه رو میزد الا من کلی ازش خاطره دارم بعد طی یک نشست خانواده تصمیم گرفتن که خروس به این خوبی حیفه مجرد باشه

یه مرغم رفتیم مولوی و براش خریدیم که تنها نباشه

مرغمونم هر روز برامون تخم میذاشت هیچ وقت تخماش جوجه نشد

یه روز که رفتم تو حیاط دیدم که یه یاکریم داره به همراه مرغم دونه میخوره منو دید پر نزد فک کردم بلد نیس پر بزنه

رفتم بگیرمش ببرم تو خونه که مرغم بهم حمله کرد و تا می تونست نوکم زد و با پاهاش چنگم انداخت

ولی من از اون پررو تر بودم یاکریمه رو با دستای خط خطی شده گرفتم بردم تو که نشون بدم به مامان و مامان بزرگم

بعد که اومدم تو حیاط ولش کنم یاکریمه پر زد رفت از این جا پی بردم که بین مرغ و یاکریمه رابطه عشق مادری و فرزندی و فرزند خواندگی ایجاد شده بود من بهمش زدم

از اونجایی که من به شدت عاشق مرغ و خروسم بودم مخصوصاً وابستگی شدیدی به خروسم داشتم بابام فک کرد که اینا دیگه اخرای عمرشونه و وقتی که بمیرن برای من قضیه خیلی سخت میشه

برا همین با رضایت خودم برد فروختشون یه روز یکی از رفیقام زنگ زده بود حالشونو پرسید منم پشت گوشی عذاداری میکردم که بابام برد فروختشون

این داستانم به اینجا ختم شد

اول راهنمایی بودم چن وقتی بودم که از مرغ و خروسم خبری نبود

دیدن من بدون حیوونا دووم نمیارم باز منو بردن مولوی قرار بود بازم چن تا جوجه بخریم ولی چشم مرغ عشقا رو گرفته بود

البته علاقه م به مرغ و خروسم کم نشده بود همین شد که دو تا جوجه خروس و  یه جفت مرغ عشق خریدیم

ولی این جوجه ها نمیدونم چی شد که زود مریض شدن و مردن (البته در بین همه داستانا جوجه ماشینی هم میخریدم که طبق معمول مهمون دو روز بودن و از باهاشون بودن جز غم و غصه خوردن هیچی نصیبم نمیشد)

یکی از مرغ عشقام هم بعد یه مدتی مرد رفتیم مولوی که یه جفت براش بخریم این بار یه طوطی چشممو گرفت که اونم همراه یه مرغ عشق خریدیم

مرغ عشق سفیدم که بار اول خریده بودم مرغ عشق محبوب من و طوطیه هم زندگی من بود

اسم طوطیه رو گذاشتم کوماندو چون از درو دیوار میگرفت میرفت بالا

انقدر با اینا داستان دارم که بخوام همه شونو بگم تو این پست نمیگنجه

بالاخره عمر مرغ عشق سفیده هم به آخر رسید ولی من به هیچ عنوان حاضر نبودم که از جسدش دل بکنم انقد جسدشو نگه داشتم که بو گرفت

و مامانم جسدشو سر به نیست کرد توی همین غم و غصه برا خودم غوطه ور بودم که طوطیم پرواز کرد رفت

هر روز که بیدار میشدم برم مدرسه همش فکر میکردم طبق معمول صداشو دارم میشنوم از هر کیم میپرسیدم تو هم میشنوی گفتن نه

انقد حالم گرفته بود که تصمیم بر این شد یه طوطی دیگه برام بگیرن این طوطیه رو وقتی گرفتیم رفیقاش زده بودنش برا همین کچل شده بود اسمشو گذاشتم کچل

ولی هنوز صبحا احساس میکردم صدای کوماندو داره میاد پی گیر شدم و فهمیدم نتونسته زیاد پرواز کنه و چن خونه اونورتر تو حیاطشون نشسته اونام ور داشتن نگهش داشتن برا خودشون

رفتم دم در خونه شون گفتم طوطی منو بدین دیگه اونام ناچار آوردنش بهم پس دادن

کچل و کوماندو خیلی با هم رفیق شده بودن ولی کچل یه شب افتاد کف قفسو نفس نفس زد و مرد

جسدشو توی باغچه دفن کردم مثل خیلی از پرنده های دیگه ای که قبلاً داشتم

و بالاخره کوماندو هم انقد تو خونه رو پروازش کار کرد که یه روز برای همیشه رفت

و این داستان هم تموم شد

اول دبیرستان بودم مامان بزرگم تازه فوت کرده زمستون بود خیلی سرد بود هیچ کس خونه نبود غذا رو گذاشته بودن رو بخاری که گرم بمونه وایساده بودم دم پنجره کنار بخاری تو خودم بودم

که یهو یه گربه سیاه از دم پنجره تو اتاقو نیگا کرد و دهنشو باز و بسته کرد صداش تو خونه نمیومد

پنجره رو باز کردم این همون گربه ای بود که همیشه آرزو داشتم داشته باشمش موهای سیاه مخملی با چشمای کهربایی از غذایی که رو بخاری بود بهش دادم خورد و دیگه رفیق ما شد

تابستون اومد و خونه ما بچه گذاشت بچه هاشو نگه داشتم و بزرگ کردم یکی شون موهاش بلند بود یکی شون موهاش کوتاه بود مو کوتاهه خیلی شیطون بود ولی شیطونیش به ضرر شد یه هفته ازش خبری نشد

یه روز اومد لاغر شده بود به زور راه میرفت یه کم غذا خورد و رفت و دیگه برنگشت

مو بلنده موند پیشم اسمشو گذاشتم بندیت وقتی دوساله بود بچه دار شد ولی بچه هاش مرده به دنیا اومدن سه روز به خاطرشون مثل گرگ زوزه میکشید

سال بعد دوباره بچه دار شد یکی از بچه هاش دقیقاً شکل خواهرش بود با این فرق که نر بودی اون یکی بچه ش دقیقا مث مادرش بود بازم با این فرق که نر بود یه مدتی ازشون نگه داری کردم ولی خانواده زیاد اجازه نمیدادن نگهشون دارم برا همین دعواشون کردن اونام رفتن

ولی سال دیگه دوباره دو تا بچه گربه تو خونه مون بود باز یکیشون دقیقاً شکل خواهرش بود با همون تفاوت که نر بود ولی یکشون با همه ی خانواده فرق داشت موهای بلند و سفید و  ......(چن نقطه ینی نمیدونم به اون رنگی که اون داشت چی میگن) ی داشت ولی این بچه گربه ها هم زیاد تو خونه مون نموندن

ولی بندیتم همیشه بود کنارم همون موقع ها که همه با دمپایی میزدنش قایمکی میومد رو دیوار یه کم هم دیگه رو نیگا میکردیم و میرفت هیچ وقت ترک ترکم نکرد برا همیشه دقیقاً تو همون سالایی که کسی پیشم نبود سالایی که با خانواده م مشکل داشتم سالایی که با کسی نمیتونستم حرف بزنم سالایی که خوشی نداشتم بندیتم برام همه چیز بودهمه چیزایی که نداشتم بهم داد شادی و عشقی که بهش نیاز داشتم باور کردنی نیست که چقد آدمو درک میکنه فقط باید باهاشون زندگی کرد تا حرفمو بشه فهمید

همه ی حیوونام به من خدمت کردن از همه شون کلی خاطره خوب دارم و به همه شون کلی مدیونم من براشون کاری نکردم اونا بودن که به زندگیم همه چی دادن اگه بخوام همه خاطره های شیرین بودن باهاشونو تعریف کنم شاید سالها طول بکشه فقط همین قد میگم که خوبی اونا برام قابل توصیف نیست نشد از همه شون یاد کنم چون تعدادشون تو زندگیم خیلی زیاد بود بعضیا خیلی گذرا بودن تو زندگیم ولی بازم فرقی نداره همه شونو با تمام وجود دوست دارم




من و تو
جمعه 8 دی 1391 ساعت 01:19 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
الان قد دو دیقه از آیینه های رو برو رو شبکه من و تو پخش کرد بابام نیگا کرد

هنوز دارم مث بید میلرزم


اگه بفهمه چی میشه؟



فرهنگ اینجا کیلو چنده؟
جمعه 8 دی 1391 ساعت 12:46 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
دلم از ایران گرفته

 از فرهنگ دخالت تو کار دوستان و اشنایان

فرهنگ تحقیر و تمسخر کردن کسانی که هیچ اطلاعی از وضعشان ندارند

فرهنگ ندانستن عیب نیست نپرسیدن هم عیب نیست
 
حتی اگر خواستن برایت توضیح دهند گوش نکردن هم عیب نیست

شاید اصلاً گوش کردن و مسخره نکردن عیب است

انقدر کینه دارم از مردم که نمیدانم چطور بگویم

خودم و خانواده ام سوختیم پای این فرهنگ بی فرهنگ

باید به این بگویند برهنگی فرهنگی

شاید اشتباه کردم فرهنگ ما برهنه نیست پوشیده شده است

از افکار سطحی و بهانه های قبح و عرف و ...

ولی این وسط تحقیر و تمسخر و اعمالی از این قبیل دلیل بر بی فرهنگی نیست

 بلکه حفظ و حمایت از دین و عرف جامعه و خانواده است در برابر من و امثال من




پس من چی؟
شنبه 18 آذر 1391 ساعت 03:54 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
امروز داداشم بعد سالها آرزو به دلی

رفت موتور خرید با پول خودش البته

بابام دیگه نتونست جلوشو بگیره کوتاه اومد و رفت با هم خریدن

پس من چی منم میخوام




بزرگترین اشتباه
یکشنبه 28 آبان 1391 ساعت 05:13 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
بزرگترین اشتباه زندگیتون چی بود؟

اگه بتونید فقط یه بار برگردین و گذشته تونو پاک کنید کجاشو پاک میکنید؟

_______________________________________________________________

من اگه بتونم به گذشته برگردم و بزرگترین اشتباهم رو اصلاح کنم

به شبی بر میگردم که مادر بزرگم اسمم رو داد میزد

نزدیک نیم ساعت صدام میکرد

منو صدا میکرد چون به من بیشتر از بقیه اعتماد داشت

ولی من محلش ندادم گفتم الکی میخواد اذیت کنه

بعد نیم ساعت بابام بیدار شد رفت دید

افتاده پاش شکسته کمک میخواسته

این بزرگترین اشتباهی بود که انجام دادم

ولی همیشه رفتارم با مادر بزرگم بد بود

بعد از اینکه پاشو عمل کرد

بخاطر داروهای بیهوشی که رو مغزش  اثر گذاشت سکته مغزی کرد

و دیگه من هیچ وقت فرصت ندارم که اشتباهم رو اصلاح کنم

چون چن سالی هس که دیگه مادر بزرگی در کار نیس

چیزی که مونده منم با یه احساس گناه وحشتناک

من موندمو عذاب وجدان شدید

و هیچ کاری نمیتونم بکنم



یه خواهش
چهارشنبه 24 آبان 1391 ساعت 06:41 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
فرزانه خمانوم برا من کامنت گذاشتن ولی چون من خودم ایمیل ندارم و نمیتونم باهاشون ارتباط بر قرار کنم از شما دوستان میخوام که اگه وقت دارین باهاشون تماس بگیرید

اینم متن کامنتشون

من دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی هستم. طرح پژوهشی درباره اختلال هویت جنسی دارم انجام میدم.انگیزه ام هم دوست مهربانی هست که دارم و ترنس سکشوال هست ، چون رشته تحصیلیم مرتبط هست و متاسفانه در ایران کارهای پژوهشی خیلی کمی در این حوزه انجام شده،تصمیم گرفتم کار پژوهشی در این زمینه انجام بدم. موضوع پژوهش من بررسی شیوه ی ارتباطی والدین ترنس ها با اون ها در دوران کودکی و نوجوانی هست میخوام تاثیر والدین رو بررسی کنم که جزو عوامل سبب شناسی روانی اجتماعی ترنس سکشوال می تونه باشه.
میخواستم از کسانی که ترنس سکشوال هستندو مایل اند تا در این پژوهش شرکت کنند و به من کمک کنند به من ایمیل بزنند تا پرسشنامه ای که باید جواب بدن رو براشون بفرستم. پرسشنامه حاوی 3 دسته سوال هست که من برای راحتی پاسخ دهنده در نرم افزار ورد تایپ کردم ، در همون فایل پاسخ بدید و برای من ایمیل کنید.
پیشاپیش از پاسخدهی و همکاری تون تشکر میکنم.
rahmani_68@yahoo.com



ایمان
دوشنبه 15 آبان 1391 ساعت 09:08 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
یک نفر در میان شلوغی  به من تنه زد

تا به خودم بیایم او دیگر رفته بود

بعدها متوجه شدم ایمانم را دزدیده

چقدر سخت گذشت روزگار را بی ایمان سپری کردن

گاهی حس میکردم دارم در رخت خوابم غرق میشوم

در آن فرو میروم و ناپدید میشوم

تمام دنیا را زیر و رو کردم اما هیچ کس ایمان اضافی نداشت که به من بدهد

جنسهای چینی اما در بازار زیاد بود

یکی از انها خریدم

لازمش داشتم دستم به جایی بند نبود انگار فقط انگار کارم را ایمان راه می انداخت البته انگار

ایمان خوبی بود اولش شدیداً شارژ شدم

اما آن هم افتاد و شکست

و حالا میدانم که ایمان فقط ذهن ادم را منحرف میکند

گاهی از ایمان هم کاری ساخته نیست




عید قربان رو باید تبریک گفت یا باید تسلیت گفت؟
جمعه 5 آبان 1391 ساعت 04:17 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
میدونم حرفام مشتری نداره

برا همین زحمت تایپ کردنشو به خودم نمیدم ولی انقد

امروز نا ارومم که نتونستم این پستو نذارم




یه جلسه دور همی
جمعه 14 مهر 1391 ساعت 12:22 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )
سلام به همه

داش علیرضا تجربه جلسات دور همی رو با اف تو امای دیگه داشته

و خیلی موثر دیده این موضوعو 

پیشنهاد دادن که بازم با اف تو امای عزیز دور هم یه جایی جم بشیم

و از مشکلاتمون بگیم و راه حل ارائه بدیم

تو این جلسات در مورد خودمون مشکلاتمون تجربیاتمون

و کلاً هر چی شما بخوایی حرف میزنیم

به نظر منم اگه بچه ها بیان و همراهی کنن خیلی تاثیر داره

تاکید میکنم که فقط اف تو اما باشن

روز و جاش مشخص نیس

فقط شما پایه باشین یه روز یه جایی که اکثریت راحت باشن انتخاب میکنیم

هر کی پایه اس بیاد اعلام وجود کنه

 (شماره هم تو خصوصی بدین اگه ندارم شماره تونو)

هر اف تو امی که میشناسید دوس داره بیاد بهش بگین بیاد

اگه تعداد به حد نساب نرسه کلاس تشکیل نمیشه ها

حداقل 10 نفر باید باشین

مگه نه برا استاد نمیصرفه


با تشکر فراوان


پ.ن:پیشنهاد داش علیرضا 27 میشه پنج شنبه

بعدم که میفرماید اونایی که میان با خانوم میان یا تنها میان چجوری میان؟

بعدم اینکه کجا راحتترن منظورش اینه که کدوم طرفا
؟


شما هم نظرتانو بگید که اگه خدا بخواد شاید فرجی شد هم دیگه رو دیدیم

من از دست شماها خودمو میکشم اونوقت برا تشیع جنازه ام که اومدین دیگه خواه نا خواه هم دیگه رو میبیند همون جا جلسه تونو تشکلی میدین

اعصاب ندارما هر روزی رو پیشنهاد میدیم یکی با اون روز مشکل داره

بیایید بگید کدوم روز هفته میتونید بیایید شاید شاید بر حسب محال یه روزی پیدا شد که کسی باهاش مشکل نداشته باشه


شنبه

یکشنبه

دوشنبه

سه شنبه

چهارشنبه


پنجشنبه

جمعه


زود بیایید بگید





خدااااااا ینی شکرت
چهارشنبه 12 مهر 1391 ساعت 01:29 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست farzad | ( نظرات )


از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از ۱۹ سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به ۵۰ کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲
ساله مسلمان سیاه پوست